تبليغاتX
وبلاگ کـوچـــــۀ پشت
وبلاگ کـوچـــــۀ پشت
      سخن اول
  دوشنبه ششم مهر 1388 (15:35)

سلام به همگی،خوش اومدین.امیدوارم لحظاتی رو که مهمونه من هستید،به خوشی سپری کنین.اگه از این وبلاگ خوشتون اومد نظر یادتون نره...

 

| نوشته شده توسط آرمان.ش
      غروب
  دوشنبه ششم مهر 1388 (15:33)

در سردی یک غروب دل تنها شد 
بعد از تو تمام شهر بی فردا شد 
من بیشتر از من به تو وابسته شدم
تا عشق به جرم پاکی اش رسوا شد 
وقتی همه ی بال و پر عاطفه سوخت 
پرواز به شکل تازه ای معنا شد
در آتش عشق تو ببین سهم مرا 
تو رفتی و دود از دل من بر پاشد 
این درد، عجیب لحن تندی دارد
چون مشت تو بد جور برایم واشد

| نوشته شده توسط آرمان.ش
      ای بی خبران
  دوشنبه ششم مهر 1388 (15:20)

ای بی‌خبران ز درد و آهم

خیزید و رها کنید راهم

من گم شده‌ام مرا مجوئید

با گم شدگان سخن مگوئید

تا کی ستم و جفا کنیدم

با محنت خود رها کنیدم

بیرون مکنید از این دیارم

من خود به گریختن سوارم

از پای فتاده‌ام چه تدبیر

ای دوست بیا و دست من گیر

این خسته که دل سپرده تست

زنده به توبه که مرده تست

بنواز به لطف یک سلامم

جان تازه نما به یک پیامم

دیوانه منم به رای و تدبیر

در گردن تو چراست زنجیر

در گردن خود رسن میفکن

من به باشم رسن به گردن

زلف تو درید هر چه دل دوخت

این پرده‌دری ورا که آموخت

دل بردن زلف تو نه زور است

او هندو و روزگار کور است

کاری بکن ای نشان کارم

زین چه که فرو شدم برآرم

 

(نظامی گنجوی)

| نوشته شده توسط آرمان.ش
      چه فرقی میکند؟
  دوشنبه ششم مهر 1388 (15:17)
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند؟
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند؟

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند؟

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند؟

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند؟

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند؟

 

| نوشته شده توسط آرمان.ش
     
  دوشنبه ششم مهر 1388 (15:2)

| نوشته شده توسط آرمان.ش
      کوچه ی پشت
  شنبه چهارم مهر 1388 (13:53)

ساعتی پیش از همین کوچه ی پشت،
عابری رد میشد و گلی اندر مشت
ناگهان عطر حضور تو فضا را پر کرد
سست شد پاهایش ونفهمید چه شد
لحظه ای پر تردید،بروم یا نروم؟
ساعتی بعد،کنار تو ،تو را میبویید
و تو چون شاخه ی شفاف و بلورین یخی
که در آن تکه ی سنگی ریبا جای دل هشته خدا
بستاندی،نگرفتی گل را
خبری در تو از آن عشق پریروز نبود
کاش آن عابر یک ساعت پیش
از همین کوچه ی پشت
همچنان کوه یخی رد میشد
و گل دستش را
به نسیمی در دشت
جوی آبی در کوه
یا به یک عابر دیگر می داد

| نوشته شده توسط آرمان.ش
      ما همه همسفریم
  شنبه چهارم مهر 1388 (11:56)
در زندگی مشو مدیون احساس کسی ، تا نباشد رایگان عمرت گروگان کسی ، زندگی دفتری از خاطره هاست ، یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ، یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ، ما همه همسفریم
| نوشته شده توسط آرمان.ش
      دوست داشتن
  شنبه چهارم مهر 1388 (11:53)
کسی که باورت داره ، همیشه یک قدم جلوتر از کسیه که دوستت داره
| نوشته شده توسط آرمان.ش
     
  شنبه چهارم مهر 1388 (11:52)
نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت کشندگان را ، می خواستم نام تو را بدانم ، و تنها نامی که می خواستم و ندانستم . (احمد شاملو)

| نوشته شده توسط آرمان.ش
      زندگی
  شنبه چهارم مهر 1388 (11:49)
زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کرده اند ، زندگی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد ، یکی بدبختی مطلق معنی کرد ، یکی درد درمان ناپذیرش خواند ، و سرانجام یکی رسید و گفت : زندگی به تنهایی ناقص است تا عشق نباشد ، زندگی تفسیر نمی شود . (احمد شاملو)
| نوشته شده توسط آرمان.ش
     
  شنبه چهارم مهر 1388 (11:45)
شرط دل دادن ٬ دل گرفتنه وگرنه یکی بی دل میشه و یکی دو دل !
| نوشته شده توسط آرمان.ش
      تقدير
  جمعه سوم مهر 1388 (23:49)

نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم
بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند
آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم
فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم
باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
و محال است از اين ايده خود برخيزم
باز سايه بالای سرم باش عزيزم
مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم

 

| نوشته شده توسط آرمان.ش
      قوی دریا
  جمعه سوم مهر 1388 (23:40)
فتاده روي موجي سرد و خاموش                  
به گاه مرگ زيبــــــا قــــــوي دريا
جـــــــدا افتاده تنهـــــــا و پريشان                
 به قلب کوچکش انبوه غمهـــــــا
در آن دم بــا نگاهي تلخ و کمرنگ                
 به سوي گنبد مينا نظـــر کـــــرد
به ياد لـــــــحظه هاي خوب پرواز                
ز غم سر را نهان در زير پر کـــــرد
کنون اين قوي زيبـــــا دلشکسته                     
ز پا افتاده و غمگـــين نشـــــسته
دگــــــــــــر جايي در آن بالا ندارد                   
اميد از خود دل از دنيا گســــسته
نمـــــيداند کسي در گـردش چرخ                 
چه بازيها که دارد دســـــت تقديـر
بلند آواز مـــــــــــــــــــرغ آسمانها                  
دل افسرده غمين افتــــاده در زير
در آنجـــا مرغـک زيبــــــــــاي دريا               
شده تنـــها کــــه تنهــــايي بميرد
رسيده وقت مـردن آه و افسـوس                 
که قو در اوج زيبـــــــايي بمــــيرد
ـ 
| نوشته شده توسط آرمان.ش
      كوچه
  جمعه سوم مهر 1388 (23:23)

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

(فریدون مشیری)

| نوشته شده توسط آرمان.ش
      جانب اهل خــــدا
  جمعه سوم مهر 1388 (22:58)

هر آنکه جانب اهل خــــدا نگه دارد

خدایش در همه حال از بلا نگه دارد

سر و تن و دل و جانم فدای آن یاری

که حق صحبت و مهر و وفا نگه دارد


| نوشته شده توسط آرمان.ش
      کیستم من؟
  جمعه سوم مهر 1388 (22:54)

من همان رهگذر باغ شقایق هستم
که گلی چیدم از این باغ،ولی
دل خود را و سبدی گم کردم
و در این باغ به دنبال دلم می گردم
من سبویی دارم
که به اندازه دریای ادب جای دارد
من گلی چیدم از این باغ که خود
بوی صد گل رعنا دارد
عطر یاس و سمن و بوی شقایق دارد
از همین روست که این همه عاشق دارد.
من پر پرواز کبوتر به نگاه آهو
به غزلهای قناری
من به فریاد قناری به سبک بالی باد
من به شبهای پر از راز و نیاز
 من به اینها همه عادت دارم

 

ادامه در ادامه مطلب

| نوشته شده توسط آرمان.ش |ادامه مطلب ...
     
  جمعه سوم مهر 1388 (19:32)

مرد بزرگ کسی است که در سینه قلبی کودکانه داشته باشد.   (منسیوس)

| نوشته شده توسط آرمان.ش
      دعا
  جمعه سوم مهر 1388 (19:29)
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم .

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .

پس از یک جستجوی نقره ای درکوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهاییم رویید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم .

همین بود آخرین حرفت

و من از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

 نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا، شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

 نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چهولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید


و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت


و بعد از رفتنت رسم نوازشی در غمی خاکستر گم شد


و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت


تمام بال هایش غرق در انبوه غربت شد


و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود


و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی را از دست دادم .


کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد


و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد


کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد 

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

ببین که انتظار سرنوشت من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم  ...

 

 

| نوشته شده توسط آرمان.ش
      حضور
  جمعه سوم مهر 1388 (19:28)
حضورت را میان لحظه‌هایم، آرزو کردم
تو را در عمق احساسات قلبم، جستجو کردم

شراب ناب را، اين نارفيقان نوش جان کردند
من از خون دل خود، باده غم، در سبو کردم

مرا در لحظه ماتم، رها بنمودی و رفتی
ندانستی چه سان، با درد هجران تو خو کردم

تو رفتی با رقيب و، من سرافکنده ميان خلق
نفهمیدی چگونه شرم، در پيشِ عدو کردم

ز دل پرسیدم از دلدادگی، یکباره حاشا کرد
تو را با این دل بی‌آبرویم، روبرو کردم

همه گفتند در دل دار، عشق و شور و شيدايی
نمی‌دانم چرا اين عشق را، پيش تو رو کردم

ندادم هيچ عذری را به دستت، تا بمانی تو
هر آنچه خواستی، نکته به نکته، مو به مو کردم

ولی رفتی از اينجا و، نبود عذری تو را لازم
شگفتا، من چه ناگه، خويش را بی‌آبرو کردم

ولی نه در حقيقت، اين بود خود، آبروی من
که مردانه در این اشعار، با تو گفتگو کردم

 

| نوشته شده توسط آرمان.ش
      گفتی که پــر بکش ، برو از آسمان من
  جمعه سوم مهر 1388 (19:20)

گفتی که پــر بکش ، برو از آسمان من

باشـد ، قبـول ، کفتر نا مهربان من


هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

پـر می شود از آتش عشقت دهان من


این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتـاده است باز به لکنـت ،  زبان من


آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای

دیگر رسیـده کارد  ، بر این استـخوان من


نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی ست غم داستان من


یک شب بیا و ضامن من باش نازنین !

وقتی دخیـل  ، بستـه به تو آهوان من


دل بــرکن و به شهـرِ دل من بیا عزیز!

زخـم زبان مردم چشـمت  ، به جان من


باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم

آخر رسیـده است به پایـان  ، زمان من

| نوشته شده توسط آرمان.ش
      ترامن چشم در راهم
  جمعه سوم مهر 1388 (19:10)

ترا من چشم در راهم شباهنکام

که میگیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛

ترا من چشم در راهم.

شباهنگام، در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،

گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛

ترا من چشم در راهم

 

(نیما یوشیج)

| نوشته شده توسط آرمان.ش
      خانه ی دوست
  جمعه سوم مهر 1388 (19:6)

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ 
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟

| نوشته شده توسط آرمان.ش
      من به دیدار تو می آیم
  جمعه سوم مهر 1388 (19:4)

ما دو تن مغررو

هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من بی تاب بی تابم

من به دیدار تو می آیم


| نوشته شده توسط آرمان.ش
     
  جمعه سوم مهر 1388 (19:1)
مهربانی را وقتی آموختم که کودکی آسمان نقاشی اش را سیاه میکشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد .
| نوشته شده توسط آرمان.ش
      کجای این لجن زیباست؟
  جمعه سوم مهر 1388 (18:58)

باز باران بی ترانه

باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها , می چکد بر فرش خانه

باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم...نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟
 
می فهمم, چرا مردم نمی فهمند

که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟

نمی فهمم.کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟

نمی دانم.نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران, عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!

یاد ارم, روز باران را

یاد ارم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران.از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟

| نوشته شده توسط آرمان.ش